بلور اشك
نيستان درنيستان داغداري
بلور اشك و آه و سوگواري
سری برنيزه و آهي به سينــه
برايم مانده تنها يادگـــاري
ساز فلك
فلك ساز غمي ديرينه مي زد
دلم از درد و داغت پينه مي زد
چو مي ديدم سرت را روي نيزه
به روي گونه اشكم سينه مي زد
غلامرضا کاج
+
نوشته شده در
89/09/26ساعت 8:6 بعد از ظهر  توسط غلامرضا كاج
|